|
گروه دوستي !!!
|
در سال ۵۹ ، هنگامی که دکتر علی موسوی گرمارودی ، سرپرست « سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی » ( فرانکلین سابق ) بود ؛ از جناب مهدی اخوان ثالث ( م . امید ) شاعر نامدار معاصر دعوت کرد تا با سمت « سر ویراستار » در آنجا کار کند . برخی از همگنان ، بی علم و اطلاع او ، تعریض ها و کنایت های ناروا و نادرست برای ایشان ( اخوان ) گفتند از جمله آنکه « نا مرتب به اداره می آید ؛ مزد مجانی می برد و مگر اینجا نوانخانه است ... » و دریغا که اخوان پنداشت با تحریک و تبانی گرمارودی بوده است !
گرمارودی در این رابطه می نویسد : « اخوان در تعریض و شکوی فرمود و مرا فرو مالید ؛ لیکن سپس بی درنگ ، بر وی آشکار گشت که اشتباهی به هم رسیده بوده و در ژایان همان قطعه جبران فرمود .
اما من نیزکه مملول گشتمی از نفس فرشتگان ! و قیل و مقال عالمی را برای او کشیده و آنک از آن قطعه . بویژه از اوایل آ» . دلسوخته بودم . به پاسخ قطعه ای سرودم . »
اینک قسمتهایی از این دو قطعه را با هم می خوانیم :

کردار نه این بود من کار ندان را
هان ای علی موسوی گرمارودی آلوده به منت مکن این لقمه نان را
ای مرد نه شرقی و نه غربی ، ز حقایق بشنو زمن این نکته و تصدیق کن آن را
حالت به از این است چه در شرق و چه در غرب اهل ادب و فضل و خداوند بیان را
طاغوت روا داشت به من لقمه نانی هر چند به خون دلم آغشتی نان را
اسلام گر این هم نه روا دارد ، ای وای پس من چه کنم عائله خرد و کلان را
در جمع بری آب مرا ، بهر دو تا نان کو کار نیاورده برد مزد مجان را
من کارک خود می کنم و کرده ام از پیش آثار گواهست و شناسی تو خود آن را
سی سال نبرد من و طاغوت عیان است حاجت به بیان نیست . مثل گفت عیان را
زندان و گرفتاری و بد بختی و تبعید خود بود نبرد من و آن اهرمنان را
پیری و نداری است کنون حاصل عمرم تا عبرت من پند شود نسل جوان را
گر زان که تو جای من و من جای تو بودم کردار نه این بود من کار ندان را
لجاره اگر عیب تو می کرد به تفضیح صد مشت حوالت ز منش بود دهان را
من این همه از چشم تو بینم نه دگر کس باور نکنم جرات بهمان و فلان را
♀♀♀♀♀
اینجا به دلم کرد خطور این که روا نیست شکوای من آن یار گرانمایه روان را
گر گفته من بر تو گران آید و شاید زان روح سبک بسترم این گرم گران را
این نفثه مصدور من از ظلم بدان بود نیکی تو ، نبایست مخاطب شوی آن را
ای مرد یقین ! گر که گمانم به تو بد بود خواهم ز یقین پوزش نا خوب گمان را
شکوای من از نا سره ابنای زمان است باری ، چه گناهی سره ابناء مکان را ؟
گر من گله دارم ز دماوند و ز الوند نبود به مثل جور سهند و سبلان را
بگذر که جهان جای گذشت است و گذر گاه و « آسان گذران کار جهان گذران را »
باری تو بمانی و نکو نام تو ماند چندان که جهان حفظ کند نام و نشان را
مهدی اخوان ثالث ( م . امید )
ای قاصدک غصه کنون باز فراخیز
ای سوخته حال ، ای دلک غمزده من بشناس کمی بیشتر احوال جهان را
ز اول نه مگر گفتمت این نکته شیرین تلخ است ، نخور باده ابناء زمان را
تا مصر بلا چون روی ؟ ای یوسف تنها همراه مبر هیچیک از این اخوان را
♀♀♀♀♀
ای کاش نبودی دل من ، شیفته شعر مردم همه از شیفتگی یافت زیان را
دیدی دلکا ! بیهوده از پای فتادی ؟ چون تاختی از شوق در این راه حصان را
ای قاصدک غصه کنون باز فرا خیز وز من برسان « ثالث مهدی اخوان » را :
کای بر منت از خوان ادب منّت بسیار اما ز چه « با خون دل آغشتی خوان را »
آیا نه منت خواستم آئی به کنارم ؟ تا بر سر مردم نهم آن سرو روان را
تریاق تو آیا نه همین دست من آورد کز پا فکند بهر تو مر زهر گران را
این بود مرا دست مریزاد که گفتی ؟ « آلوده به منت مکن این لقمه نان را »
مردم همگی عائله خوان خدایند کس از چه برد منت بهمان و فلان را ؟
♀♀♀♀♀
صد شکرکه آن حال بسی دیر نپائید و احوال بگردید و بدیدی تو نهان را
صد شکر که آن خوبترین یار دگر بار آمد به سر مهر و صفا ، داد میان را
دیدی چو منت بوده ام از پیش هواخواه یکسوی نهادی همه ناخوب گمان را
صد شکر که آن پیر سخندان بنواخت با مهر خود این شاعر فرزند و جوان را
♀♀♀♀♀
امید که امید به من خرده نگیرد این پاسخ نادرخور ناسخته بیان را
به کز مثلی مردمی آرم سخنی نغز تا شرح کنم نسبت خویش و اخوان را
یارم همه دانی و منم هیچ مدانی باری ، چه کند هیچچ مدانی همه دان را
علی موسوی گرمارودی
منبع : روزنامه جام جم ؛ چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۵ ؛ صفحه ۷ : امروز